آیدین عزیزم

جشن تولد یکسالگی آیدین جون

دلت شاد و لبت خندان بماند             برایت عمر جاویدان بماند خدا را میدهم سوگند برعشق           هر ان خواهی برایت آن بماند برایت ثروتی افزون بریزد                 که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد        برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد          چراغ خانه ات تابان بماند  پسر عزیزم کم کم داره سال نو نزدیک می...
29 اسفند 1391

عکس دوستم مهزیار جون

سلام عزیزم امروز مامان یه برگه روزنامه لازم داشت که پیدا نشد یه برگ از مجله قدیمی که تو خونه بود برداشت و وقتی خواست استفاده کنه دید عکس بچه ها روی اونه  با دیدن عکس یکی از دوستای نی نی وبلاگی چقدر ذوق کرد و اون کسی نبود جز مهزیار عزیزمون خیلی خوشحال شدم عکس این عزیز رو دیدم با این اتفاق معلوم میشه که ما با دوستانمون زندگی میکنیم توی دنیای مجازی بچه هامون با هم بزرگ میشن و اگه هر جای دنیا هم همدیگه رو ببینیم مثل اینکه یکی از اعضای خانوادمون رو دیدیم این یعنی اینکه دلامون چقدر به هم نزدیکه با اینکه فقط تصویری از یه نی نی  رو میبینیم همه دوستامو یه دنیا دوست دارم امیدوارم همگی سالم باشن . اینم عکس مهزیار جون &...
12 اسفند 1391

مسابقه چرا وبلاگتونو دوس دارین؟

سلام عشقم چند مدت پیش دوست عزیزم مامان آرین جون منو به یه مسابقه دعوت کردن با عنوان چرا نی نی وبلاگ و وبلاگ نی نی تونو دوس دارین؟ و سوال دومش هم چطور با نی نی وبلاگ آشنا شدین؟ من وبلاگمو فقط به خاطر اینکه خاطرات پسرم بر روی اون نقش بسته دوس دارم وبا خوندن اون یاد بهترین روزهای عمرم میوفتم که با قند عسلم سپری کردم و یه روز که آیدینم خیلی کوچولو بود تو اینترنت داشتم در مورد رفتار نی نیا تحقیق میکردم که با این سایت آشنا شدم و تصمیم گرفتم که برای نی نیم وبلاگ درست کنم. قانون مسابقه هم اینه که از سه نفر از دوستام دعوت کنم که به این مسابقه بیاین منم از مامان ستایش جون_مامان امیر محمد جون _مامان عسل جون دعوت میکنم. ...
6 اسفند 1391

پانزده ماهگی عزیز دلم

عزیزم به خاطرهمه آرامشی که از تو دارم خدا رو شکر میگویم به پاس تمام خوبیهایت بهترین ها را برایت آرزومندم  پانزده ماهگی نفسم مبارک باشه خیلی خیلی دوستت داریم ماشاالله هزار ماشاالله خیلی شیرین شدی عزیزم هر کلمه ای که ما میگیم تکرار میکنی بعد هم میخندی.مثل یه طوطی کارای ما رو تقلید میکنی قربون تو برم من بوووووووووووووووس.از گربه خیلی خوشت میاد هر جا بریم دنبال گربه میگردی و با صدای بلند میگی میه همون میو خودمون تا میبینیش هم میگی پیش پیش .پسر گلم امروز خونه یه بنده خدایی رفتیم که من اصلا دوست نداشتم برم با اصرار بابا رفتیم که وقتی از اونجا اومدیم بیرون سر عزیزم خورد به صندلی ماشین و خیلی ترسید و گریه کرد ماما...
6 اسفند 1391

یه روز کنار دریا

سلام زندگی من این روزا هوا کاملا بهاری شده و امروز هم هوا خیلی خوب بود.شما هم خدارو شکر بهتر شدین تصمیم گرفتیم بعد از مدت ها بریم دریا  شما با دیدن مرغای دریایی کلی جیک جیک کردین بعد هم دوتا کشتی بزرگ دیدین که با تعجب نگاشون میکردی یعنی اینا دیگه چی هستن ؟     اولش از خاک بازی بدت نیومد اما بعد از چند لحظه... مامان دستام خاکی شده چندشم میاد... مامان دستامو پاک کن عکس نگیییییییییییییییییییییر بعد از چند لحظه دوباره شروع به بازی کردی قربونت برم از آب بازی خوشت میاد؟ بعد از اینکه از دریا برگشتیم رفتیم خون...
21 بهمن 1391

یه خاطره جالب

سلام عشق مامان میخوام برات یه خاطره جالب بگم که نصفه شبی من و باباکلی خندیدیم چند شب پیش ساعت سه شب بابا منو بیدار کرد گفت ببین پسرت چیکار میکنه دیدم رفتی تو بغل بابا خوابیدی و با چشمان بسته میگفتی am  am منظور از ام ام یعنی می می میخوام وقتی دیدم خیلی خنده ام گرفت بابا بهت گفت خوب ام میخوای برو پیش مامانت یهو متوجه شدی تو بغل بابا هستی سریع برگشتی تو بغل من و ما هم کلی از این کار شما خندیدیم بماند که به شما هم بر خورد و گریه کردین فدات بشم عشق مامان  این چند روز خیلی کلافه هستی خوب غذا نمیخوری آبریزش بینی داری نمیدونم داری دندون در میاری یا نه یکسره به مامان چسبیدی و تقاضای ام داری (این اسم رو خودت به می می و غذا می...
14 بهمن 1391

چهارده ماهگی نفسم

چهارده ماهگی بهترینم مبارک سلام عزیزم ما بعد از ده روز از مسافرت برگشتیم خیلی خوش گذشت اینم به خاطر وجود مبارک شما عزیزترین بود با اون دلبری و شیطونی هایی که میکردی .دایی و زن دایی هم همراهمون بودند که دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن و حسابی مراقبت بودن وقتی که من و بابا خسته میشدیم دایی شما رو بغل میکرد روزای اول وقتی ازت میپرسیدیم دایی دوس داری سرتو میاوردی پایین و میگفتی اوهوم ولی بعد از چند روز دیگه میگفتی نه .میدونم که دایی رو از صمیم قلب دوس داری اینم یکی از اون شیطونیات هست جیگرم.خلاصه یه چند روزی مهمون عمه مینا و دختر نازش شمیم جون بودیم که به اونا هم حسابی زحمت دادیم روزایی که هوا خیلی سرد بود تو پیش اونا خونه میم...
9 بهمن 1391