آیدین آیدین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

آیدین عزیزم

شاهکار مامان

عزیزم اگه بابا بفهمه امروز چی کارت کردم میکشتم امروز با پوست هندوانه یه لباس برات درست کردم تا با اون یه عکس خوشگل ازت بگیرم اولش که تنت کردم آروم بودی بعدش زدی زیر گریه نمیدونم ترسیدی یا پوسته اذیتت کرد من تو همون حالت ازت عکس گرفتم وقتی اشکاتو دیدم دلم غش رفت عزیزم. منو ببخش  آخه اینم مامانه تو داری؟بعدش  سریع رفتم شستمت آروم شدی خدارو شکر. عکسشو میذارم بابا از اداره ببینه کپ کنه     ...
10 خرداد 1391

هندوانه آیدین

سلام نفسم امروز بابایی چند تا هندوانه خریده بود یکی رو برداشتم قاچ کنم دیدم عزیز مامان داره دست میزنه به اون گفتم آخه تو جیگرم هندونه شناسی ؟ بعدش با خودم گفتم این یکی رو به شانس آدینم تکه میکنم قربونت برم من عزیزم  وقتی دیدم قرمز و شیرین مثل خودت دهنم آب افتاد خواستم بخورمت هندوانه من. ایشالا تو همه چی شانس باهات یار باشه گلکم ...
10 خرداد 1391

عزیز دلم

سلام عزیز دلم شش ماهگییییییییییییت مبارکککککککککککککک 180 روز از با هم بودن میگذره این یعنی 180 درجه زندگی من و بابایی دچار تغییر شده به این میگن تغییر اساسی به این میگن زندگی رویایی به این میگن لذت دنیا رو بردن دوسسسسسسسست داریم هواااااااااااارتا از چند روز پیش بگم که ما خونه نبودیم آخه آقای پدر رفته بودن کوهنوردی و من و گل پسر هم رفتیم خونه مامان بزرگ. اولین غذای پسرم رو هم خونه دایی جون نوش جان کرد غذات عزیزم فرنی بود که با کمک خاله درست کردیم .                  وااااای که چه ذوقی کردیم من و خاله و دایی و زن دایی. ان شاا... همیشه...
9 خرداد 1391

واکسن شش ماهگی دلبندم

قند عسلم دیروز رفتیم واکسن شش ماهگیتو زدیم شما هم مثل همیشه آقا بودی اصلا اذیت نکردی مهربونم من که مثل همیشه وقتی میخوان واکسنتو بزنن از اتاق رفتم بیرون تا گریه عزیزم رو نبینم اما بابا میگفت اولش یه کم گریه کردی ولی بعدش تو بغل بابایی آروم شدی وقتی من دیدم اشکات رو گونت بود الهههی که من فدای نفسم بشم طاقت ندارم اینجوری ببینمت نفسم  اینجا آماده شده بودی بری واکسن بزنی   ...
7 خرداد 1391

آیدین زندگی

سلام عزیز مامانش پسرم دیروز  من و شمابا آقای پدر رفتیم عکاسی تا عکس ششماهگی دلبندمون رو بگیریم بعدش رفتیم بازار و یه لیوان چهار کاره و یه ست ظرف مرد عنکبوتی وقاشق و چنگال خوشگل برای عزیزمون گرفتیم وااااااای چقدر ذوق داره گل مون غذا بخوره .من و بابایی خیلی خوشحالیم از اینکه چند مدت دیگه پسرمون هم با ما غذا میخوره.خدارو شکر میکنیم کم کم پسرمون داره برا خودش  مردی میشه ماشاا... ای تنها بهونه واسه زنده موندنمون دوستت داریم.   ...
1 خرداد 1391