آیدین آیدین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

آیدین عزیزم

کودک من

هفته کودک بر تمامی کودکان ایرانی مبارک کودک نازنین من روزت مبارک بابت این موهبت الهی روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم مهربونم دوستت دارم خییییییییییییییییییییییلی زیاد آیدین عزیزم تو بهترینی   دوستت دارم تنها بهونه زندگیم ...
15 مهر 1391

فصل پاییز

سلام ای بهترین هدیه خدا مامان عاشق فصل پاییزه میدونی چرا پسرم؟؟ چون ماه اول فصل پاییز سال 86مامان و بابا پیوند آسمونیشون رو با هم جشن گرفتن و ماه آخر فصل پاییز 90 خدا بهترین هدیه رو که وجود نازنین یه فرشته کوچولو به اسم آیدین بود رو به ما داد من عاشق فصل پاییزم عاشق رویدادهای زیبای اون.پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرد روی زمین پر از برگ دسته دسته کلاغا میرن به سوی باغا با هم دیگه میگن یک صدا قار قار قار ...
10 مهر 1391

آدین عشقمی

سلام عزیزدلللللللللللللللللللللللللم نمیدونی پسرم من امروز چقدر خوشحالم آخه شما برای اولین بار اسم قشنگت رو با اون لبای خوشمزه ات گفتی الهی فدای حرفیدنت بشم من  امروز با آقای پدر و شما داشتیم کلاغ پر بازی میکردیم مثل همیشه میگفتیم کلاغ پر .گنجیشک پر .پروانه پر . آدین پر وقتی به اینجا میرسیدیم دست میزدیم و میگفتیم آدین که پر نداره خودش خبر نداره شما هم با ذوق دس دسی میکردی فدای دستات بشم من اما این دفعه وقتی گفتیم کلاغ پر شما گفتی آدین بعد انگشت کوچولوت رو بردی بالا من چشمام دوتا شدن با تعجب به بابا نگاه کردم یعنی تو هم شنیدی؟؟ یه بار دیگه گفتیم کلاغ پر دوباره شنیدیم عزیز دلمون گفت آدین پر واااااااااااااااااااااااااااای ...
9 مهر 1391

آدین خرگوش مامانش

سلام عزیز دلم سومین و چهارمین مرواریدات هم تو سن نه ماهگی جوونه زدن مبارک باشه خرگوش کوچولوی مامان ات ات ات ات ات ات ...... و هزاران ات دیگه با توجه به علاقه زیادی که به ساعت داری ماهر روز بیش از هزار بار این کلمه رو از شما میشنویم یا روی دیوار !توی آسمون ! تو همه اتاق ها ! خونه همه فامیل! تو ماشین ! خلاصه همه جا در حال پیدا کردن ساعت هستین شیرین عسلم تو خودت قند و نباتی شکلاتی شکلاتی   ...
1 مهر 1391

جناب سرهنگ

عزیز دلم این روزا داری حرف زدنو تمرین میکنی مثلا به ساعت میگی ات.به لامپ میگی آمپ .بابا و مامان رو راحت میگی آب روهم با اون لبای کوچولوت میگی چند بار که خاله جون آتیش فندک رو نشونت داد گفتی آتش  .لامپ اتاقت رو خودت روشن خاموش میکنی دیگه عاشق بیرون رفتن شدی یکی رو با لباس بیرون ببینی حتما میخوای با اون بیرون بری خیلی هم نانازی شدی امروز سوپ شما رو سر سفره آورده بودم تا با هم غذا بخوریم دیدم مثل همیشه شما لب به غذای خودت نمیزنی گفتم یه کوچولو از سیب زمینی سرخ شده خودمون بهت بدم دیدم با چه اشتهایی میخوری بابا هم قاشق سوپت رو میاورد که همزمان که من سیب زمینی رو بهت میدم اونم قاشق غذات رو بهت بده که اصلا به طرف بابا نگاه هم نمیکردی ولی با چ...
30 شهريور 1391

شاهزاده من با اسب سفید

سلام عشقم چند روز پیش رفته بودیم بیرون یه اسب سفید دیدیم گفتیم ما که شاهزاده رویاهامونو داریم ببینیم با اسب سفید چه شکلی میشه ؟؟ تا قسمت چی باشه با این اسب سفید کجا بره ؟؟ ایشالا نفسم همیشه و همه جا پیروز باشی عزیزکم. ...
30 شهريور 1391

خونه بابا بزرگ

سلام عزیز دلم جمعه رفتیم خونه بابا بزرگ سارینا جون هم بود ما هم یه عکس یادگاری از شما دوتا وروجک گرفتیم ماشاالله هزار ماشاالله شما از همین بچگی شیطونی هاتون گل میکنه چی بگم از دسته گل شما که موهای سارینا کوچولو رو گرفتی کشیدی میدونم عمدی نبود گلم  فقط یه کوچولو ابراز محبتات خشنه !! قربونت برم شما که آقایی راستی بابا بزرگ اینا میخوان برن مسافرت ایشالا سفر خوبی داشته باشن قرار بود با هم بریم اما بابا جونی مرخصی نداشت ایشالا یه فرصت مناسب با هم میریم . ...
16 شهريور 1391