آیدین آیدین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

آیدین عزیزم

یه خاطره جالب

سلام عشق مامان میخوام برات یه خاطره جالب بگم که نصفه شبی من و باباکلی خندیدیم چند شب پیش ساعت سه شب بابا منو بیدار کرد گفت ببین پسرت چیکار میکنه دیدم رفتی تو بغل بابا خوابیدی و با چشمان بسته میگفتی am  am منظور از ام ام یعنی می می میخوام وقتی دیدم خیلی خنده ام گرفت بابا بهت گفت خوب ام میخوای برو پیش مامانت یهو متوجه شدی تو بغل بابا هستی سریع برگشتی تو بغل من و ما هم کلی از این کار شما خندیدیم بماند که به شما هم بر خورد و گریه کردین فدات بشم عشق مامان  این چند روز خیلی کلافه هستی خوب غذا نمیخوری آبریزش بینی داری نمیدونم داری دندون در میاری یا نه یکسره به مامان چسبیدی و تقاضای ام داری (این اسم رو خودت به می می و غذا می...
14 بهمن 1391

چهارده ماهگی نفسم

چهارده ماهگی بهترینم مبارک سلام عزیزم ما بعد از ده روز از مسافرت برگشتیم خیلی خوش گذشت اینم به خاطر وجود مبارک شما عزیزترین بود با اون دلبری و شیطونی هایی که میکردی .دایی و زن دایی هم همراهمون بودند که دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن و حسابی مراقبت بودن وقتی که من و بابا خسته میشدیم دایی شما رو بغل میکرد روزای اول وقتی ازت میپرسیدیم دایی دوس داری سرتو میاوردی پایین و میگفتی اوهوم ولی بعد از چند روز دیگه میگفتی نه .میدونم که دایی رو از صمیم قلب دوس داری اینم یکی از اون شیطونیات هست جیگرم.خلاصه یه چند روزی مهمون عمه مینا و دختر نازش شمیم جون بودیم که به اونا هم حسابی زحمت دادیم روزایی که هوا خیلی سرد بود تو پیش اونا خونه میم...
9 بهمن 1391

اولین مسافرت آیدینی

سلام عزیزم پسرم قبل از اینکه شما بدنیا بیاین من و بابایی هر سال چند بار مسافرت میرفتیم اما از پارسال که شما اومدی من و بابا اصلا جایی نرفتیم حالا که آخر ساله و هوا هم خیلی سرد شده تصمیم گرفتیم بریم مسافرت خونه عمه مینا که تهران هستن و یه چند روزی بریم برف بازی  شما اولین بار هست که میرین مسافرت امیدوارم اذیت نشی و بهت خوش بگذره ایشالا. چند روز پیش هم رفتیم نمایشگاه مبل که چیز جالبی نبود ما فقط بستنی خوردیم و واسه شما بیمه سرمایه ثبت نام کردیم. دیروز هم برای بار دوم رفتیم موهای گل پسری رو کوتاه کردیم اینکه دوباره گریه و کلی دردسر آخر هم با یه بستنی راضی شدی . میدونی امروز چه روزیه امروز تولد پدر مهربونت هست ...
25 دی 1391

کریسمس مبارک

سلام عزیزم میخوام بخورمت با این کارای خوشمزه دیشب که میخواستیم بخوابیم رفتی روی سینه بابایی و دراز کشیدی و گفتی خوخوخوخو من گفتم پسرم وقتی بابا لالا میکنه میگه چی ؟؟ گفتی خوخوخوخوخو اییییییییییییییییییی جونم فدات بشه من و بابا از خنده روده بر شدیم بابایی هم با پسرش کشتی گرفت و گفت که من خوخوخو میکنم هااااااااااااااا؟ ...
13 دی 1391

بهار عمر منی

سلام نفسم پسر عزیزم تو رو جون هر کی دوس داری سرما نخور دیگه آخه شما خیلی کم غذا هستین با سرما خوردگی دیگه اصلا غذا نمیخورین قربونت برم آبمیوه هم که چند قطره بیشتر نمیخورین دیگه هیچی.چند روز هست داری سرفه میکنی الهی دردو بلات بخوره به جون مامانت که داری اذیت میشی فردا میخوایم بریم دکتر خدا کنه چیز خاصی نباشه ایشالا.چند وقت بود میخواستم از کارای بامزت عکس بگیرم ماشاالله مگه میزاری ازت عکس بندازم وروجک خان وروجک مامان بقیه عکسا در ادامه مطلب .... آیدین موهات کو؟ بینیت کجاست عزیزم؟ گوشات کجاست نفسم؟ شکمت کجاست جیگری؟ دستات کجاست عزیزم؟ پاهات کجاست عمر من ؟ ماه کجاست...
11 دی 1391

جوجوی یکساله من

سلام جوجوی مامان پسر عزیزم روز به روز داری بزرگتر میشی و ماشاالله شیرین تر.اینروزا هر چی ما میگیم گوش میدی و هر کاری ازت خواستیم انجام میدی الهی مادر فدات بشه عزیزم.اعضای بدن رو میدونی چشمک میزنی بشکن میزنی از روی مبل میپری پایین و با لبخند به ما نگاه میکنی یعنی دیدین پریدم شیطونکی شما.تو خونه راه میری برای خودت شعر میخونی خیلی جالبه جیغای بنفش میکشین بعضی موقع هم خودتون به تنهایی بازی میکنین ومامان به کاراشون میرسن.همه لحظات با تو بودن خاطره انگیز و شیرینه.خدا کنه همه طعم شیرین پدرومادر شدن رو بشن الهی آمین. امروز رفتیم نمایشگاه کتاب و چند تا کتاب برات خریدم عاشق کتاب هستی خدا کنه همینجور علاقه مند باقی بمونی مثل پدر گرامیتون . زن...
10 دی 1391