آیدین عزیزم

آقا آیدین

سلام آقای مامان و بابا قربون حرف زدنت بشم پرنس زیبای خودم این روزا نفسم داری جمله میگی مثلا چند روز پیش دمپاییت رو ندیدی گفتی مامانی ده آیدین نیست یعنی دمپایی آیدین نیست البته با مخفف دمپایی.به کفش هم میگی که آیدین.بابا متخصص کم کردن کلمه درسته آقا پسرا کمتر حرف میزنن اما مخفف نمیکنن دیگه قربونت برم.چند روزه به آیدین هم میگی آغا آدین آغای خودمی جیگرم بعضی وقتا هم میگی آقا آدینا.مامانا.هر وقت حوصلت سر بره از بازی میگی مامان دپتر آیدین یعنی دفتر آیدین بده میخوام نقاشی کنم همیشه هم به مامان میگی بارون بکش آدین خیس بشه بابا خیس بشه چتر هم میکشیم .چند روز پیش بابا به شما قول داد وقتی شب شد ماه در اومد آیدین رو میبره پارک.من و شما داشتیم کتاب ...
19 شهريور 1392

بیست و یک ماهگی نفس

بیست و یک ماهگی مهربونم مبارک سه ماه دیگه پسرم دوساله میشه یعنی داره کم کم مرد میشه منم تصمیم دارم دیگه بهت شیر ندم آخه دیگه دندونای آسیاب کوچکت در اومدن و میتونی راحت غذا بخوری اگه البته بخوری یه روایت از حضرت امام صادق (ع) خوندم که گفته بودن اگه به بچه کمتر از بیست و یک ماه شیر بدی در حق بچه ظلم کردی یه جا تو قران هم دیدم نوشته بود طول دوران شیر دهی و حمل سی ماه است یعنی بیست و یک ماه شیر دهی منم میخوام دیگه بهت شیر ندم البته یواش یواش.دیگه اینکه هنوز عاشق پارکی من و بابا باید ساعت یازده شب هم اگه شده بریم پارک یه شب که داشتیم میرفتیم پارک داشتیم با هم حرف میزدیم یه پارک دیدیم به بابا گفتم بابا دور بزن بریم پارک بعد هم دور زدیم رفتیم ...
10 شهريور 1392

خاطره عید فطر

سلام وروجک مامان این روزا دیگه ماهی یه بار فرصت میشه به وبلاگت سر بزنم و یه خاطره برات بنویسم البته به وبلاگ خیلی از دوستان که سر میزنم همه به این مسئله اشاره کردن که ماشاا...عزیزای دلمون بزرگ شدن و فرصت کمتری پیدا میشه که بیایم و وبلاگاتون رو بروز کنیم .قربون شکلات خودم بشم که شیطون شده و روز بروز داره شیرین تر میشه .امسال عید فطر رفتیم روستا برای اینکه بتونیم بریم بهشت زهرا و یادی از رفتگان کنیم خدا همه رو بیامرزه .ظهر عید دایی یه گوسفند قربونی داشت که آقا آیدین ول کن اون گوسفنده نبود و تا میتونست به اون گوسفنده تا لب گور دانش می آموخت یه کتاب گرفته بود دستش به گوسفنده می گفت بخون اولش حرف گوش نمیداد با زور گرفته بودیمش بعد از ...
10 شهريور 1392
1