آیدین عزیزم

آدین نفس

سلام نفسم روز جمعه رفتیم خونه بابابزرگ .دختر دوست عمه و سارینا جون هم بودند هر سه تون روکنار هم گذاشتیم و ازتون عکس انداختیم قربون پسرم برم من اصلا به دخترا توجهی نداشت فقط به دوربین نگاه میکرد عکسش خوب بیوفته الهی من فدای ژستت بشم من عزیزمی ...
29 خرداد 1391

پسر نانازی من

سلام عزیزم ناناز من الان دو هفته هست که بهت غذا میدم اصلا غذا خوردنو دوست نداری من و بابا کلی با شما کلنجار میریم که شما یه کوچولو غذا بخوری ولی شما همچنان مقاومت میکنی .من و بابا روزانه همش در حال غذا دادن به شما هستیم تا به غذا خوردن عادت کنی هر دفعه هم دو تا سه قاشق که میخوری انگار که ما برنده شدیم کلی خوشحال میشیم نمیدونیم چی کار کنیم دکتر گفته با زور بهت غذا ندیم هر وقت دوست داشتی خودت میخوری .به سفره ما که خوب حمله میکنی ولی تا ظرف غذای شمارو میاریم سریع دهنت رو محکم میبندی طوری که فکر میکنی ما میخوایم بهت قطره بدیم( الهی فدات بشم) خلاصه آقای ما خیلی خیلی بد غذا هستن .اینم چند تا از عکسای ناناز ما که لاغر تر شدن و غ...
20 خرداد 1391

روز پدر مبارک

سلام ای بهترین امسال اولین سالی که به شما همسر گرامی به عنوان پدر تبریک میگم اونم همراه پسرمون امیدوارم همیشه سالم باشی .امروز روز پدر بزرگ ها هم هست که آیدینم به بابابزرگ امید این روز رو تبریک میگه تو سال اولی که بابا بزرگ شده امیدوارم همیشه سالم باشه. ...
16 خرداد 1391

شاهکار مامان

عزیزم اگه بابا بفهمه امروز چی کارت کردم میکشتم امروز با پوست هندوانه یه لباس برات درست کردم تا با اون یه عکس خوشگل ازت بگیرم اولش که تنت کردم آروم بودی بعدش زدی زیر گریه نمیدونم ترسیدی یا پوسته اذیتت کرد من تو همون حالت ازت عکس گرفتم وقتی اشکاتو دیدم دلم غش رفت عزیزم. منو ببخش  آخه اینم مامانه تو داری؟بعدش  سریع رفتم شستمت آروم شدی خدارو شکر. عکسشو میذارم بابا از اداره ببینه کپ کنه     ...
10 خرداد 1391

هندوانه آیدین

سلام نفسم امروز بابایی چند تا هندوانه خریده بود یکی رو برداشتم قاچ کنم دیدم عزیز مامان داره دست میزنه به اون گفتم آخه تو جیگرم هندونه شناسی ؟ بعدش با خودم گفتم این یکی رو به شانس آدینم تکه میکنم قربونت برم من عزیزم  وقتی دیدم قرمز و شیرین مثل خودت دهنم آب افتاد خواستم بخورمت هندوانه من. ایشالا تو همه چی شانس باهات یار باشه گلکم ...
10 خرداد 1391

عزیز دلم

سلام عزیز دلم شش ماهگییییییییییییت مبارکککککککککککککک 180 روز از با هم بودن میگذره این یعنی 180 درجه زندگی من و بابایی دچار تغییر شده به این میگن تغییر اساسی به این میگن زندگی رویایی به این میگن لذت دنیا رو بردن دوسسسسسسسست داریم هواااااااااااارتا از چند روز پیش بگم که ما خونه نبودیم آخه آقای پدر رفته بودن کوهنوردی و من و گل پسر هم رفتیم خونه مامان بزرگ. اولین غذای پسرم رو هم خونه دایی جون نوش جان کرد غذات عزیزم فرنی بود که با کمک خاله درست کردیم .                  وااااای که چه ذوقی کردیم من و خاله و دایی و زن دایی. ان شاا... همیشه...
9 خرداد 1391

واکسن شش ماهگی دلبندم

قند عسلم دیروز رفتیم واکسن شش ماهگیتو زدیم شما هم مثل همیشه آقا بودی اصلا اذیت نکردی مهربونم من که مثل همیشه وقتی میخوان واکسنتو بزنن از اتاق رفتم بیرون تا گریه عزیزم رو نبینم اما بابا میگفت اولش یه کم گریه کردی ولی بعدش تو بغل بابایی آروم شدی وقتی من دیدم اشکات رو گونت بود الهههی که من فدای نفسم بشم طاقت ندارم اینجوری ببینمت نفسم  اینجا آماده شده بودی بری واکسن بزنی   ...
7 خرداد 1391

آیدین زندگی

سلام عزیز مامانش پسرم دیروز  من و شمابا آقای پدر رفتیم عکاسی تا عکس ششماهگی دلبندمون رو بگیریم بعدش رفتیم بازار و یه لیوان چهار کاره و یه ست ظرف مرد عنکبوتی وقاشق و چنگال خوشگل برای عزیزمون گرفتیم وااااااای چقدر ذوق داره گل مون غذا بخوره .من و بابایی خیلی خوشحالیم از اینکه چند مدت دیگه پسرمون هم با ما غذا میخوره.خدارو شکر میکنیم کم کم پسرمون داره برا خودش  مردی میشه ماشاا... ای تنها بهونه واسه زنده موندنمون دوستت داریم.   ...
1 خرداد 1391
1