آیدین عزیزم

جیغ جیغو

سلام گلم  چند روز گذشته خیلی سرم شلوغ بود نتونستم برات مطلب جدید بذارم  .اتفاق های مهم این چند روزه عروسی خاله سمانه-تولد یسنا جون-تولد مانداناجون خلاصه حسابی سرمون شلوغ بود تو هم مثل همیشه آقابودی عزیزم آقا    آخه مهربون تر از تو هم پیدا میشه پسرم ؟؟     مهربونم حالا دیگه با صدای بلند جیغ میزنه و از اینکارش هم کلی لذت میبره فدای جیغ جیغوم بشم من ...
27 ارديبهشت 1391

روزت مبارک

مادرم وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک ...
23 ارديبهشت 1391

شعر عشق

عاشقم مـن ، عاشقی بی‌قـرارم کس ندارد ، خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم من بـه لبخندی ، از تـو خـرسندم مِهـر تو ای مه ، آرزومندم بـــــر تـــــو پــابـنـــدم از تـو وفــا خواهم من زخدا خواهم تا به‌رهت بازم ، جان تـا بـه‌تـو پیـوستم از همه بگسستم برتو فدا سازم ، جان مهربانم روزت مبارک
23 ارديبهشت 1391

خبر جدید

امروز بهترین خبر سال جدید بهمون رسید (دایی بابایی بعد از بیست سال نی نی دار شد )ای خدا شکرت خیلی خیلی خوشحال شدیم امیدواریم که همه به آرزوشون برسن و طعم شیرین پدر و مادر شدنو بچشن   الهی آمین ...
17 ارديبهشت 1391

ژست جدید

سلام شکلات مامان جدیدا وقتی میخوابونمت رو بالشت سرتو میگیری بالا یعنی نمیخوام بخوابم آخه گلم اینجوری گردنت درد میکنه فدای تو آخه گلم این چه کاریه ؟؟؟ ...
17 ارديبهشت 1391

حرف دل

سلام آیدین عزیزم امروز شما ومامان رفتید مهمونی  آیدین جان امروز با هم رفتیم خونه خاله و دایی ولی برای من کاری پیش اومد برگشتم خونه واقعا خونه بی شما حتی اگه واسه یه لحظه باشه خیلی بی روحه من از خدا خیلی ممنونم خیلی دوستون دارم. ...
15 ارديبهشت 1391

منتظر

امروز میخوایم بریم خونه مامان بزرگ.آیدین جون از صبح منتظر بابا بود که بیاد و اونو ببره مهمونی دیگه صبرش تموم شده و ساعتو نگاه میکنه قربون چشمات عزیزم بابا داره میاد نگران نباش مهربون ...
12 ارديبهشت 1391

5 ماهگی

نازنینم دیروز 5ماهت تموم شد و وارد ششمین ماه تولدت شدی. 5ماهگیت مبارک عزیزم نمیدونیم این پنج ماه چه جوری گذشت آخه مامان و بابا رو ابرا بودن و اصلا متوجه نمیشدن روز و شبا داره میگذره .از خدای بزرگ بابت همچین هدیه ای شاکریم .خدایا شکرت که پسر سالم و مهربونی به ما دادی . ...
7 ارديبهشت 1391